تبليغاتX
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
یه راهرو سردو تاریک و نمناکو رد کردم.رسیدم به کابین ملاقات...

انتظار میکشم تا بیاد.تو این دسته که نیست.چشمم پر اشک شده اما نمیزارم گریمو مردم ببینن.

چشمام به دره ورود زندانی ها خیره شده.پس کی میای داداش پس کی...

دو لنگه ی در پر میشه از شونهاش .سر به زیرو آروم میاد گوشیو بر میداره.تو چشمام نگاه نمیکنه دستاش پر از زخمه .پر از زخمهای رفاقت پر از عشق.صدای مردونش تو گوشم میپیچه که میگه امین من ...

سرمو پایین میگیرم.میگه امین نگاهم کن.سرمو بالا میگیرم اختیاره گریه هام دسته خودم نیست...

میگه اشکهای مرد قیمتی تر از این دردهاست.بلند میشه میره و میخنده و من نمیفهمم این مرد زاده ی کدام قبیلست.

(به یاد روزهای زندان و اردلان...)

+ نوشته شده توسط امين كثيري در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 و ساعت 23:38 |
انگار همین دیروز بود داشتیم از راه مدرسه بر میگشتیم روی دوشم سوارش کرده بودم که خسته نشه.(برادر جان).با هم گربه های تو خیابونا را گرفتیم و تو کیف کردیمو توی مدرسه بردیم.همین دیروز بود که پشت هم ایستادیم جلوی کوچیکو بزرگ و فهمیدیم که بهترین رفیق هم هستیم .با هم رفتیم دبستان با هم رفتیم ...با هم دانشگاهو تمام کردیم با هم خندیدیم و با هم گریه کردیم با هم با هم با هم.خودم بردمش سالن کشتی خودم بالا سرش داد زدم خودم هزاران کیلومتر دنبالش رفتم تا برسه به هرچی دوست داره خودم هزاران شب تا صبح بیدار بالای سرش نشستم و دعاش کردم چه کوچه هایی که شبها از خنده و گریه ی ما پر نشد...حالا اون رفته و من تنها توی اتاقی که بوی عطرش همه جاشو پر کرده آروم نشستم و اشک و اشک ولی یه امید و تنها امید به خداوند دلم را روشن میکنه آیا دوباره میبینمش آیا دوباره روی سکوی اول میبینمش آیا...

انتظار پاییز مرا بهار میکند...

+ نوشته شده توسط امين كثيري در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 و ساعت 22:26 |
به آسمان خیره

چون کودکی به انتظار بهار...

از فصلهای بی تو بودن

به پلهای سرد تنهایی رسیدم.

گاهی خاطره ات به تمامی در ابرها جا میگیرد

و من با چتر بسته غرق در بوسه میشوم

تمام میشود این خطهای دوری دیری

میروم

میروم

به ابرها نگاه کن

خورشید از برای تو.


                                                        تو

خاطراتم را دوره میکنم

دست نوشتهایت بی رنگ

بوی پاییز میدهد.

پنجره

باد

صدای نیلبک

کشاکش موجها را به درون راه میدهم.

قایقم

این جا هفت دریاست

هفت آسمان بالای سرم.

پارو میکشم

سرو پا خیس.

نگاهت از من دور نمیشود

این همه صدا

این همه سکوت

باد بانم پاره

در تو غرق میشوم.

طوفان

و تنها طوفان مرا به تو میرساند.

سیگارم فریاد میزند

روشن میشود دلم

((پایان انتظار))

پنجره را میبندم.


این روزها انگار حقیقت تنها کلمه ایه که ذهنمو پر کرده .نمیفهمم این وسط این همه امتحانایی که سالها پیش پس دادم چی از جونم میخوان؟!کاش واسه ی یه لحظه چشمامو میبستم وتمام میشدم.این کلمه لعنتی که تماما روی زبونمه خستم کرده خسته.همیشه وقتی تنها میرفتم قدم میزدم یه درخته اویزون وسط پیاده روی عباس آباد بود که به خودم میگفتم عجیب این درختو کاشتن واسه کشته شدن...

+ نوشته شده توسط امين كثيري در دوشنبه سیزدهم دی 1389 و ساعت 22:10 |
نمیدونم چرا تا حالا این شعریو که تو روزهای سرد آذر ۸۸ سروده شدو  توی سکوت گذاشتم...

(برای حضرت علی و تمام شهیدان خیابان...)

دل شکسته تاریخ

میگرید.

زیر پایش از آسمان بالا میرود

عاشق تمام تنهایی ها و شبها

یکه کوه

پناه گل محمدها

(سبز و سپید و سرخ)

در محراب تیغ می خورد...

خونش

در خیابان جاریست.


                             (خدنگ)

خدنگ وار ایستاده ام

به انتظار در کویر

بدین امید

که خاک من

کوزه ی پخته در آتش عشقت باشد.


از لحظه تولد به ناگاه گم کرده هایم را گم کردم ...

+ نوشته شده توسط امين كثيري در جمعه بیست و ششم آذر 1389 و ساعت 13:46 |
چقدر ساده نگاه میکنم به تمام فریبی که مرا در بر میگیرد.سکوت و تنها سکوت بود که مرا در بر گرفته بود و فریبی که با تمام وجود نوشش کردم.

(اشکهای مرد قیمتی تر از این حوادث هستند)


گم میشوم و پیدایت میکنم

دور تر  دورتر از تمام طوفانها ایستاده ای!

قله ای را که فتح کرده ام

آماده ی سقوط میشود!

تمام صداها را که بر من گذشت میشنوم

تمام راه را می بینم و میروم

چه دور چه دور تر از تمام طوفانها ایستاده ای!!

چشمهایم را میبندم و به تو نگاه میکنم

هیچ میبینم و هیچ را لمس میکنم.

ابرهای درونم بارور میشوند

ساعت را نگاه میکنم

چهار صبح است

میدانی

من خواب خورشید را دیده ام

خواب خورشیدی را که هرگز بر سرزمین من نتابیده است.

گم میشوم سالها گم میشوم وحقیقت

بر من میگذرد.

از درون فریاد میزنم

و صدایم را میشنوم

((به خود باز گشته ام))

این ابتدای سفر است

ابتدای دردها .طاولها

میدانم که گوش میکنی

و میدانم که نمیدانم کیستی

و این ابرهاو این اشکها

تمام سرزمین خشک مرا سبز میکند

جنگل و تنها جنگل مرا پناه میدهد

کوچکترین ذره های خورشید بر چشمانم میرقصند

میروم میروم و باز گم میشوم

من سالهاست پنهانم.


قضاوتی که سخت میگذرد بر من نفسم را تنگ میکند شاید خونم گواه بیگناهیم باشد تاسبز بودنت را ضمانت کرده باشم.و تو بر این باور بمانی که دل تنها از برای اوست که بی واسطه دوستمان دارد و ما التماس محبت را از که میکنیم.ساده و تنها ساده لبخند میزنم آری این هم گواه تنهایی من.

+ نوشته شده توسط امين كثيري در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 و ساعت 18:47 |

سکوت می کنم

بزرگ میشوی به اندازه تمام کودکیهایم.

سکوت می کنم

بزرگ میشوی به تمامی نوجوانیم

سکوت میکنم ...

کجاست کفن خاطراتم.

کجاست؟

+ نوشته شده توسط امين كثيري در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 19:54 |
شبها با صدای ساعت خوابم نمیبره پا میشم باطری ساعته بالای سرم  را در میارم چشمامو میبندم  تیک تیک تیک...پا مشم ساعت مچیها را پنهان میکنم.نه نه نه...صدای چک چک آب .پا میشم...

همیشه یه صدا هست که هیچ وقت نمیزاره من بخوابم.


دردها را چال میکنم

انگشتهایم سبز میشود

گنجشکهای کوچک حق...

مسافر عجیب گود نقب میزند!

و شراب

شراب کهنه

و زخم

و زخمهای کهنه

مسافر عجیب شراب نوش می کند.


من زنده ام به ظلم تو ای دوست ای رفیق

زیرا که ظلم تو پاهای بی پناه مرا عریان کرد

و در فصول ثابت یخ با من خواند

ای مرد ای موهبت ای مغلوب

در خار زار خاطره گردش کن

من زنده ام به ظلم تو ای دوست ای رفیق

زیرا که ظلم تو مثل شب از ستاره سر شار است.


تا خراباتی حافظ  دل من راهی نیست

دو سه پیمانه بزن مست به شیراز برووو.


 

+ نوشته شده توسط امين كثيري در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 13:39 |
 گفتم عمو مراد

ظلم بهار چیست!؟

خندیدو ناله کرد.


گفتم خطوط جام شراب چیست؟

گفتا که عقده های دلت ناگشوده ماند.


غروب که می شود

انتظار آهی عمیق می کشد.

سگ پارس کنان

راهی جدید به خانه پیدا می کند.


                                                  (برای کرامت الله دانشیان)

دست بر دست

آهی کشید دستبند.

در را گشود

آوازی سرد

در انتهای راهرو

با فریاد قاشق ها و میله ها

((هوا دل پذیر شد...))

اشکها

گلوله ها...

(دستبند را باز کنید.)


 

+ نوشته شده توسط امين كثيري در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 20:38 |
سپید

سپید

سپید

بوی کافور میدهی.

خاک سرد و پذیرنده

تن چال میشود

و عشق

خاکستری

سیاه

در قاب عکس

فراموش می شود


راه را در مسیر طلوع می رویم

تا سپیده دمان

به منزل آفتاب برسیم.

غروب می شود!

افسوس

قطب نما را بر عکس خوانده ایم.


انسان سرود بی کلامی خواند

کلاغ ها در بلند ترین نقطه برج

به رقص آمدند.


+ نوشته شده توسط امين كثيري در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 22:35 |
بعضی وقتها تا جایی از مردم بدم می اید که به خاطر گناه آنها خود را مجازات می کنم شاید قلبم آرام گیرد و پاکت نصف شبم باز نشود آخر دکتر گفته روزی یه پاکت می کشدت سراق نصف شب نرو.خوشحال سراق پاکت دوم رفتم کسی قبل از من تمامش کرده بود.


برای عاشقانه گفتن دی است

آخر به درد رسیده ام

کم نیست حرف و حدیث نان

دستهای آلوده نیز

مگر می شود دست و دل شاعر

آلوده شود.

گناه کارم

نه برای خاطر خویش

از بابت خیال گناه کردم

گناه کردم که می پنداشتم

قلب شاعر عاشق است

                              (تقدیم به خانه ترانه و بچهای عاشقش)


 

+ نوشته شده توسط امين كثيري در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 23:34 |


Powered By
BLOGFA.COM