چقدر ساده نگاه میکنم به تمام فریبی که مرا در بر میگیرد.سکوت و تنها سکوت بود که مرا در بر گرفته بود و فریبی که با تمام وجود نوشش کردم.
(اشکهای مرد قیمتی تر از این حوادث هستند)
گم میشوم و پیدایت میکنم
دور تر دورتر از تمام طوفانها ایستاده ای!
قله ای را که فتح کرده ام
آماده ی سقوط میشود!
تمام صداها را که بر من گذشت میشنوم
تمام راه را می بینم و میروم
چه دور چه دور تر از تمام طوفانها ایستاده ای!!
چشمهایم را میبندم و به تو نگاه میکنم
هیچ میبینم و هیچ را لمس میکنم.
ابرهای درونم بارور میشوند
ساعت را نگاه میکنم
چهار صبح است
میدانی
من خواب خورشید را دیده ام
خواب خورشیدی را که هرگز بر سرزمین من نتابیده است.
گم میشوم سالها گم میشوم وحقیقت
بر من میگذرد.
از درون فریاد میزنم
و صدایم را میشنوم
((به خود باز گشته ام))
این ابتدای سفر است
ابتدای دردها .طاولها
میدانم که گوش میکنی
و میدانم که نمیدانم کیستی
و این ابرهاو این اشکها
تمام سرزمین خشک مرا سبز میکند
جنگل و تنها جنگل مرا پناه میدهد
کوچکترین ذره های خورشید بر چشمانم میرقصند
میروم میروم و باز گم میشوم
من سالهاست پنهانم.
قضاوتی که سخت میگذرد بر من نفسم را تنگ میکند شاید خونم گواه بیگناهیم باشد تاسبز بودنت را ضمانت کرده باشم.و تو بر این باور بمانی که دل تنها از برای اوست که بی واسطه دوستمان دارد و ما التماس محبت را از که میکنیم.ساده و تنها ساده لبخند میزنم آری این هم گواه تنهایی من.
+ نوشته شده توسط امين كثيري در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 و ساعت
18:47 |